:: خورشید عشق
 

 

 

 

« - چرا ما با هم به خورشید نگاه نمی کنیم

 

* چون کور می شیم .

 

- نه کور نمی شیم !

 

* پس چی می شیم ؟!

 

- با هم به یه جا نگاه می کنیم . . . »

 

 

خداوند مرا خورشید عشق بخشید

من تکه ای از خورشید عشق را

در دستانم گرفتم

و به آن خیره شدم

خورشید داغ بود

دست هایم ذوب شدند

چشم هایم کور شدند

رگ هایم خشک شدند

آه اما نمی دانی دیگر سردم نبود

من داشتم خورشید می شدم . . .

 

فاطمه جعفری

 


ادامه مطلب

نوشته شده در 28 مرداد 1387 توسط فاطمه جعفری | لينك ثابت | نظرات (22)
     
 
:: اندکی صبر سحر نزدیک است ...
 

 

نام امام عصر (ع) ، نام حضرت محمد (ص) و کنیه ی او ، کنیه ی آن حضرت ، و لقب او مهدی است . یر گونه ی راست ، خالی سیاه و زیبا دارد . چهره ی او زیباست و بینی او کشیده و قد او معتدل است .

علایم ظهور دو دسته اند حتمی و غیر حتمی ؛ که شناخت هر دو ضروری است و ضروری تر شناخت دسته ی نخست یعنی علایم حتمی است . طبق روایات اسلامی ، علایم حتمی پنج علامت می باشند با اختلافاتی که احیانا در تعیین این پنج علامت بین روایات دیده می شود .

این علایم عبارتند از :

خروج سفیانی ؛ خروج و قیام یمانی ؛ صیحه و ندای آسمانی ؛ کشته شدن و قتل نفس زکیه ؛ فرو رفتن در بیداء .

در روایات آمده است ، پدیدار شدن کف دستی در کره ی ماه نیز از امور حتمی است .

در روایات آمده است که سفیانی مردی است سفید و سرخ ، چشم کبود ، که در ماه رجب قیام خواهد کرد و چند کشور را تسخیر خواهد نمود و خروج و قیام او و حضرت مهدی(ع) در یک سال است . او پس از فتوحاتی چند ، در عراق متوجه می شود که حضرت مهدی (ع) در مکه قیام نموده است ؛ بنابراین ، سپاهی بزرگ به سوی او گسیل می دارد که این سپاه در زمینی به نام بیداء _ بین مکه و مدینه _ در زمین فرو می رود و این دومین علامت حتمی ظهور است . همچنین قبل از قبل از ظهور آن حضرت قیام هایی نظیر قیام حسنی و قیام یمانی خواهد بود که قیام یمانی از علایم حتمی است . شنیدن دو صدا و ندای عام ، یکی از آسمان و دیگری از زمین ، از علایم حتمی خواهد بود. در ندای نخست ، جبرئیل به نام حضرت قائم (ع) و پدرش (ع) صدا می کند و ندا در می دهد که حق با علی بن ابی طالب (ع) و شیعیان اوست ، و همگان آن را به زبان خود می شنوند حتی زنان پشت پرده و محجوب . به روایت از امام صادق (ع) ندای دوم از شیطان است که می گوید : به راستی که فلانی و شیعیان او رستگارند ، یعنی مردی از بنی امیه .( کسی که این احادیث را خوانده باشد دروغ گو را تشخیص خواهد داد ).

همچنین ، قبل از قیام امام (ع) فردی جلیل القدر ، در مکه و در مراسم حج کشته می شود که از او تعبیر به " نفس زکیه " می شود که تفصیل تمام این مطالب در کتب غیبت امام زمان (ع() آمده است .

" برگرفته از کتاب راه وصال نوشته سید محمدرضا حسینی مطلق "

 

من جمله ی درخوری پیدا نمیکنم که بتونم این میلاد رو بهتون تبریک بگم ، من کوچیک تر از این حرفام اما عیدتون مبارک . تو رو خدا دعا کنید اماممون زودتر بیاد ...


ادامه مطلب

نوشته شده در 27 مرداد 1387 توسط فاطمه جعفری | لينك ثابت | نظرات (8)
     
 
:: ممر زخمی
 

 

بعد یه مدتی که چشماش خیره مونده بود پرسید : مامان وبال ینی چــــــــــــــــی ؟ گفتم کی بهت گفته ؟ گفت : همه به من می گن پات دیگه وبال گردنت شده ! گفتم : خودم هم نمی دونم فکر کنم یعنی بسته ، یا وابسته ، یه اصطلاحه تازه پات که چیزیش نشده چن روز دیگه خوب می شه تا آخر که اینجوری نمی مونه . گفت : آخه من خیلی غشه می خولم ، دیجه نیتونم لا بلم  ، گفتم خوب من بغلت می کنم می برمت هرجا بخوای .  گفت : چه فلقی می کنه اونوقت می شم وبال تو !!! نگاش کردم گفتم : چه بهتر ! من دوستت دارم دوس دارم تو همیشه به من بسته باشی ! این وبال هم از دهنت بنداز ، هر کی ندونه فکر می کنه چی شده ، فقط یه سوزن یه سانت و نیمی تو پات بوده دیگه ! گفت : آخه مگه شست من چگده که سیش تا بخیه بخوله ، تازه مامان بزلگ کلی دعوام کرد گفت اگه راه می رفت می رسید به قلبت چی ؟چرا حواست جم نبوده ؟ دهه ! مجه شوژن راه می له ؟! گفتم : اوووووووووووووووو رفته تو  پات کو تا قلبت آخه ، بعدم منظورش این بوده که توی بدنت حرکت می کنه خطرناکه نه اینکه دو تا پا در میاره راه می ره .حالا خودتو لوس نکن پاشو را برو به این چیزا هم فکر نکن اگه زود خوب شی می برمت بیرون هوا خوری .گفت : می زاری منم بشینم پشت ماشین ، قان قان بیب بیب ؟گفتم : آره تو خوب شو اصلا برات یه ماشین می خرم ، منتها ازین نخ دارا !!!

همینجور که داشت لنگ لنگون راه می رفت با خودش می گفت : خوب شد نلفت تو قلبم ها . اجه قلبم شوراخ می شد چیکال می چردم ، اونوقت عقشم از توش شل می خورد می ریخت پایین .ینی عقش مشل خون می مونه که پام شوراخ شد خون اومد ، ای بای خوب شد قلبم شوراخ نشد ...

 


ادامه مطلب

نوشته شده در 26 مرداد 1387 توسط فاطمه جعفری | لينك ثابت | نظرات (11)
     
 
:: گاهی به آسمان نگاه کن
 

تا حالا دقت کردی آسمون آبیه آیا ؟! یعنی چی؟ درست صحبت کن ، من خیلی مسخره ام ؟! راس می گم دیگه تا حالا فقط دیدی که آسمون آبیه ، هیچ وقت دقت نکردی ...

امروز مثل همیشه صبح رفتم تو حیاطو واسه کبوترا ارزن پاشوندم ، بعد دوباره مثل همیشه تو چهارچوب در رو به حیاط وایسادم و به باغچه کوچیکمون نگاه کردم ( البته الان دیگه واقعا دیدن نداره ، نمی دونم هنوز پاییز نیومده چرا همه چیش زرد شده ، حتما عاشق شده ، اونم عاشق باد ! به قول فروغ : درخت کوچک من به باد عاشق بود / به باد بی سامان / کجاست خانه ی باد / کجاست خانه ی باد ... ) خلاصه یه لحظه سرمو بردم بالا و آسمونو نگاه کردمو اومدم برم که یه هو به نظرم رسید آسمون آبیه ! بعد دوباره با دقت نگاه کردمو دیدم آسمون واقعا آبیه ! ولی این آبی دقیقه با اون آبی قبلیه خیلی فرق داشت ... آسمون ، آبیه با دقتی بود با چن تا تیکه ابر کوچولوی سفید ، می دونی آبیه با دقت چه رنگی می شه آیا؟!

یه جوری بود احساس کردم معلق و بی وزنم ، خیلی نرم بود ، می شد همونی که تصور می کنی ، خنک هم بود ، احساس کردم جسم ندارم یا یه جوری عین اینکه بدون اینکه بخوام دارم شنا می کنم ، انگار یکی برام ارزن پاشیده بود ، یا یکی آب تنگم رو عوض کرده بود، انگار همه چی بودم و هیچی نبودم ،عین حباب های اکسیژن تو آب ، آبی دقیق خیلی احساس خوبی بود ...

نمی دونم چرا همش فکر می کنم امروز با روزای دیگه فرق داره ، شاید چون امروز اون مانتو و مقنعه ی نوک مدادی رو نپوشیدم و یه مانتو مقنعه ی مشکی پوشیدم . فکرشو بکن اگه مانتو قرمز می پوشیدم چی می شد !!! رئیس قبل اینکه فرصتی پیدا کنه به من بگه اخراجی سکته می کرد دور از جونش ...

خوب من چهارشنبه و پنج شنبه رو مرخصی ام و می رم ییلاق کردان ، ممر هم می برم تا جمعه شاید هم شنبه آپ نمی کنم ، خلاصه گفتم که گفته باشم . مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــانی من دارم میام ! راستی غبرایی بلاخره عینک جدید خرید ....

یادتون نره به آسمون دقت کنید ها ، بنویسید آبی دقیق چه جوریه  ....

 سه شنبه 22/5 /87

 


بعدا نوشت : دیدید گفتم دیروز روز متفاوتیه ، یه سوزن شکست و رفت تو شصت مبارک پای راست اینجانب . وقتی جناب رادیولوژیست گفت تموم شد دخترم ، اشکام گلوپ گلوپ اومد پایین ... تا 1 شب تو اتاق عمل بودم ( نترسید عمل سرپایی منظورمه ) خیلی سخت اومد بیرون . به هر حال من الان تو مرخصی ام منتها دیگه با این پای وبال گردن خبری از کردان نیست ، همه چی خراب شد ، خیلی دلم برای خودم سوخت ...

اینم عکس دونفری پام و سوزن شکسته !

 


ادامه مطلب

نوشته شده در 23 مرداد 1387 توسط فاطمه جعفری | لينك ثابت | نظرات (0)
     
 
:: جفت
 

 

شب می اید
و پس از شب ‚ تاریکی
پس از تاریکی
چشمها
دستها
و نفس ها و نفس ها و نفس ها ...
و صدای آب
که فرو می ریزد قطره قطره قطره از شیر
بعد دو نقطه سرخ
از دو سیگار روشن
تیک تک ساعت
و دو قلب
و دو تنهایی

 

"فروغ فرخزاد "


ادامه مطلب

نوشته شده در 21 مرداد 1387 توسط فاطمه جعفری | لينك ثابت | نظرات (13)
     
 
:: هفت تایی
 

غلام عشق شو اندیشه این است    همه صاحبدلان را پیشه این است

 

 

چندی پیش از محل کارم داشتم وبلاگ گردی می کردم ، تو وب ناشناس بودم و موزیک وبلاگ ناشناس داشت از اسپیکر پخش می شد . یه جناب خارجکی ای که تو شرکت بود عینهون مسخ شده ها اومد چسبید به میز من ، منم عینهون بچه ها با چشمانی گرد و دهانی باز و متعجب نگاش کردم یه جوری که یعنی چه شده است تو را آیا ؟!می دونید که زبان نگاه بین تمام ادوار بشری مشترکه ! بعد آقاهه گوشش رو نشون داد ، طلفک چون خودش فارسی بلد نبود فکر کرد منم انگیسی بلد نیستم ، البته بلد هم نیستم اما خوب دیگه اونقدر ها هم آکبند نیستم که ! خلاصه با یه زبونی بین انگلیسی و ایما گفت : موزیک از شماست آیا ؟ گفتم : از من که نه از ناشناس هم که نه، اما از وبلاگه ناشناسه ! جناب خارجکی گیر فرموده بودند این موزیک رو واسه من کپی کن . گفتم بابا پدرت خوب مادرت خوب از کجا بیارم ، برم وبلاگ ناشناس و حک کنم ؟ !خلاصه بهش گفتم آقا بیا این آدرس وب ناشناس هرچقدر دوس داری برو تو خونه گوش کن تا ما رو از نون خوردن ننداختی. رئیس ناشناس و وبلاگ و من تنهام و تو تنهایی و همه تنهان نمی شناسه ها ...

 

 

جهان عشق است و دیگر رزق سازی      همه بازی است الا عشق بازی

 

 

دلم گرفته ، انقدر که گشنم هم نمی شه ...هزارتا رستمم با هم تو دلم اعتصاب کردن ، یکیشون که رفته نشسته سر اثنی عشرم یه سوزن به خودش می زنه یه جوالدوز به من !!! تو بلوار کشاورز هم بوی چهارشنبه سوری میاد نیدونم کیه داره به همه چی آتیش می زنه ... وسط این حاگیر و واگیر یادم افتاد بگم جای فرشید جان میرزایی هم خالی گرچه الان بهترین جای دنیاست ...

 

 

شورش بلبلان سحر باشد                 خفته از صبح بی خبر باشد

 

 

چه تنگنای سختی ست
يك انسان يا بايد بماند يا برود
و اين هردو،
اکنون برایم از معنی تهی شده است
و دریغ که راه سومی هم نیست

" دکتر علی شریعتی "

 

 

ما زنده از آنیم که آرام نگیریم         موجیم که آسورگی ما عدم ماست

ابتهاج 


ادامه مطلب

نوشته شده در 19 مرداد 1387 توسط فاطمه جعفری | لينك ثابت | نظرات (14)
     
 
:: خیانت
 

 

برای هزارمین بار نگاه کردم ، برای هزارمین بار درست می دیدم  ...

 

 دو تا دست آهنی دنده هام رو به هم فشار می داد ، چشمام خیره مونده بودن و  دستام بی حرکت ، سرشونه هام شل شدن و شروع کردن به گزگز کردن ، سرد شدن بدنم از پشت گردنم شروع شد ، پاهام انگار سیمانی شده بودند ، احساس کردم دارم فلج می شم ...

 

10 بوسه ، حالا چه فرقی می کنه متوالی یا غیر متوالی...

 

برای هزارمین بار نگاه کردم ، برای هزارمین بار درست می دیدم ، دو تا دست آهنی تمام محتویات داخل دنده هام رو به هم فشار می داد ...

 

خائن !


ادامه مطلب

نوشته شده در 17 مرداد 1387 توسط فاطمه جعفری | لينك ثابت | نظرات (11)
     
 
:: به یاد او
 

 

«در آن روز رسول به شکوه امت در پیشگاه رب العزه عرض کند بارالها امت من این قرآن را بکلی متروک و رها کردند»(سوره ی فرقان آیه ی30)


ادامه مطلب

نوشته شده در 15 مرداد 1387 توسط فاطمه جعفری | لينك ثابت | نظرات (16)
     
 
:: تقدیم به ناشناس عزیز
 

 "سبز و سرخ "

 

دلم برای هرآنچه ندارم تنگ شده ،

دلم برایت تنگ شده !

 

جاذبه ای نماند

از ارتفاع چشمانت که پرت شدم .

تمام هستیم

تمام هستیم

یک قطره اشک شد ...

 

دلم اندازه ی صبحی خلوت گرفته ،

دلم انداره ی دلم گرفته ...

با مدادی به رنگ شب

برایم قصه ای بنویس .

قصه ای

با یکی بود و یکی دیگر هم بود !

برایم قصه ای بنویس ...

 

بنویس

آیه ی سبزی برگ ها بودی ،

وسوسه ی سرخی سیب ها شدم ؛

افسوس

بهشت کوچکم تکرار قصه ها شد

تمام گناهم همین بود

          نمی خواستم ممنوعه باشم ...

 

دلم اندازه ی صبحی خلوت گرفته ...

 

 

 

فاطمه جعفری

 


ادامه مطلب

نوشته شده در 12 مرداد 1387 توسط فاطمه جعفری | لينك ثابت | نظرات (0)
     
 
:: ؟!
 

با سلام خدمت همه
تمامی کسانی که توی این تایپیک نظر داده اند 50 مگابایت هاست به عنوان هدیه اهدا می شود (که البته به صورت رایگان زیادتر هم می کنیم)
همچنین تمامی لینک های سمت راست (لینک دونی این وبلاگ ) نیز 50 مگابایت فضا تعلق می گیرد.
برای دریافت این فضا به ما ایمیل بزنید و نام و مشخصات خودتونو برای ما بفرستید .
.....................................................................................................
در ضمن خانم جعفری لطف می کنند و این نظر رو توی صفحه اول سایت می زارن.
.....................................................................................................
2 نفر هم به انتخاب خانم جعفری 100 مگابایت فضا
و یک نفر هم 200 مگابایت فضا ی رایگان تعلق می گیره.
..........................................................................
فرصت ارسال مشخصات تا پایان همین ماه
..................................................................
ایمیل:info[at]iranreseller.net

 


ارسالی از طرف سامان نظری . ایمیل یادتون نره ها !منظور از تاپیک مذکور هم ممر دل گنده بوده . ایمیل بزنید ...


ادامه مطلب

نوشته شده در 11 مرداد 1387 توسط فاطمه جعفری | لينك ثابت | نظرات (0)
     
 
:: ممر دل گنده
 

ای جان قلبون تخلم برم که انقده نازه . امروز ممر رفت بیخ دیوار وایساد که قدش رو اندازه بگیریم ببینیم چقدر بزرگ شده ..سر جمع با گوشاش قدش 41 سانتی متر بود ! ای جــــــــــــــــــــــــان ... البته اینجوریش رو نبینید ها بیشترش زیره زمینه !  

 بعد اینکه قدش رو اندازه گرفتیم  هی از چپ رفت و از راست اومد که مامانی ، پس من کی بزرگ می شم قدم بشه 42 سانتی متل؟! بهش گفتم فینگول بزرگی که به قد نیست به دله . گفت: پس دل من خیلی کوچکولوهه ، فکل کنم 1 سانتی متل باشه !!!  وای وای حالا چیکار چنم ؟ چه جوری با این 1 سانتی متل تو لو بابامو دوس داشته باشم ؟ چه جوری ازدباج کنم ؟!چه جوری گلدونارو آب بدم  به کبوترا دون بدم ؟ حالا چیکار چنم ؟ من دل بزلگ می خوام ... بعد هم شروع کرد به گریه کردن که بالا بری پاییین بیای من یه دل بزرگتر می خوام .

 تو دلم گفتم عجب اشتباهی کردم ها ، بگو آخه چرا به بچه ازین حرفا می زنی ، اونم این بچه که از هر کاهی کوه می سازه! حالا دل بزرگ رو چه جوری واسش معنی کنم ، من خودم تو معنیش موندم !

صدای گریه ی ممر مثل آژیر خطر توی سرم پیچیده بود و نمی ذاشت فکر کنم اما یهو یه چیزی به ذهنم رسید . بهش گفتم : تختلکم دیدی بچه ها وقتی به دنیا میام چقدر دوس داشتنی و نازند ، همیشه می خندن همیشه مهربون و با حوصله ان ، اگه قهر کنن زود یادشون می ره و آشتی می کنن ، همه حتی حیوونا و طبیعتو دوس دارن ، دیر به دیر خسته می شن و همیشه از همه چی یه چیزی یاد می گیرن ؛ می دونی چرا بچه ها انقدر خوبن ؟! چون بچه ها دلشون از همه بزرگتره ! می دونی چرا چون بچه ها تازه از پیش خدا اومدن و کمتر یادشون رفته که خدا چه جوریه ...

اگه می خوای دلت بزرگ باشه مثل بچه ها باش و  سعی کن کمتر یادت بره خدا کیه ...

صدای گریه ممر دیگه نمیومد ... ( اما خدایی خودم گریم گرفت !!!!)

 


این عکس قدی ممر هم به سفارش فروغ جان خاله ، گوگوری مگوری بابا ، لوپشو بکشم ، ای جان قلبونش بلم گذارده شده ، خیلی هم بی بدیله !!!!

 


ادامه مطلب

نوشته شده در 9 مرداد 1387 توسط فاطمه جعفری | لينك ثابت | نظرات (18)
     
 
:: زخمی رویایی
 

خوب من تو وبم نگفتم که موقتا رفتم سرکار اما 10 روزی می شه که مثلا رفتم  سر کار . گرچه از اول هم که به دنیا اومدم سرکار بودم منتها کسی بهم حقوق نمی داد !! داشتم می گفتم شبا که میام خونه احساس می کنم اندازه ی 10 اسب بخار کار کردم ، حالا نمی دونم واقعا کار کردم یا فقط فکر می کنم کار کردم . هر شب که میام خونه فرشته می گه : شام چی درست کنم ؟ من می گم مثلا اینو درست کن . و همچنان فرشته تا 10 شب می خواد که شام درست کنه ! بعد 3 ساعت بهش می گم پس کی می خوای شام درست کنی آیا ؟ می گه : بزار لاک هام خشک شه ! و من با خودم فکر می کنم که اگر قیر هم بود تا حالا خشک شده بود چه برسه به لاک !!! و اونوقت خودم پا می شم و شام درست می کنم .

دیشب که برق ها رفته بود ، علاوه بر همه ی این کارها رفتم یه زیر انداز برداشتم و پهن کردم تو حیاط ؛ دراز کشیدم و شروع کردم به تماشای ستاره ها ، به یاد بچگی . اولش می خواستم ممر هم ببرم اما گفتم بزار یه خورده تنها باشم . آسمون تهران هنوز یه چن تایی ستاره داشت و طبق معمول یکیش از همه روشنتر بود ، همون که وقتی بچه بودیم همه سرش دعوا می کردیم که الا و بلا این ستاره ی منه !

چه لحظه ی خوبی بود ، زمین هنوز داغ بود و اون چند تا ستاره غنیمت ! من به خیلی چیزها فکر کردم ، شاید تقریبا همه چی ( ! ) اما خوب فکر کنم بیشتر از همه به ... یعنی چی ؟ حالا من می خوام بگم به کی فکر می کردم ، شما باید گوش کنید ! دهه ...

همین جور که داشتم فکر می کردم یهو یه شهاب سنگ از آسمون رد شد ، انقدر دچار شگفتانه شدم و حول کردم که نفهمیدم کدوم آرزوم رو بگم ! اما طبق معمول همون که خودم می دونم و آرزو کردم . همیشه همه ی موقعیت های آرزوییم رو با این یه آرزو هدر دادم !

نمی دونم چرا این روزا همش تو بیداری هم خواب جنگلو می بینم ، هرچقدر هم چش چشم می کنم نه جاده می بینم نه آپارتمان ، فقط فکر کنم این جنگل متروک که نه مترود شده ، من نمی دونم جنگل رویایی که دیگه ترد کردن نداره ....

زخمی که رویا می زنه عمیق تر از زخم های واقعیه ، چون آدم در مقابل رویا از خودش محافظت نمی کنه و گارد نمی گیره، افسوس ! هی خاله کفشدوز یه دل جدید برام می دوزی ، این دفعه این یکی رو می خوام به جای کفش بپوشم که همیشه زیر پام باشه ...

 


ادامه مطلب

نوشته شده در 7 مرداد 1387 توسط فاطمه جعفری | لينك ثابت | نظرات (15)
     
 
:: وارونه
 

تا حالا شده از مبل به صورت برعکس آویزون شی و اطرافت رو نگاه کنی ؟!

وقتی پایین رو نگاه می کنی سقف پیداست و وقتی بالا رو نگاه می کنی فرش ! سقف مثل همیشه دوره اما گلای قالی بیشتر از همیشه نزدیک ، پایه های مبل چقدر ساکت و مودب روی زمین ایستادند .

مهره های گردنت درد می گیرن آخه دیگه بزرگتر از بچه گی شدن و انعطاف اون موقع ها رو ندارن . سرت گیج می ره ولی چه لذتی داره ...

وقتی از مبل به صورت برعکس آویزون می شی تا اتاق رو به صورت برعکس ببینی ، فکر می کنی ووو چقدر قراره همه چی برعکس بشه و همه چی فرق کنه ، اما تقریبا هیچی تغییر نمی کنه ! مبل ها مبلند ، سقف سقفه ؛ فرش فرشه !

 می دونی این روزا دارم به این فکر می کنم که نوع نگاه کردن من چقدر گناه داره طفلی ، آخه حتی اگر برعکس هم نگاه کنه ، خیلی چیزها رو نمی تونه تغییر بده ...

 


ادامه مطلب

نوشته شده در 6 مرداد 1387 توسط فاطمه جعفری | لينك ثابت | نظرات (8)
     
 
:: مختصر شرح
 

اون بزرگه داره به کوچیکه می گه بیا ببینم چه بوی خوبی می دی !

به جون مادرم خود صاحب کفش گفت !!!


ادامه مطلب

نوشته شده در 4 مرداد 1387 توسط فاطمه جعفری | لينك ثابت | نظرات (6)
     
 
:: هفت تایی
 

تا حالا کسی با بیل از خواب بیدارت کرده آیا ؟ نه ! منم نه !

می خندی ؟ مگه خنده داره ؟ مگه جک گفتم ؟ اصلا شوخی ندارم ها ! ما هممون خوابیم ، از اون نوعی که اگه با بیل صورتمون رو هم بیارن پایین بازم بیدار نمی شیم ...

 

 

سعدیا سیل فنا گر بکند خانه عمر     دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست

 

 

 

می گه : چرا شلیل و گاز می زنی می خوری تو جمع؟ می گم : پس چیکار کنم ، با قاشق و چنگال بخورم ! نگام می کنه فقط یه نمورم قرمز شده ؛ من فقط چشامو ازین چیزی که هست گردتر می کنم !!!  مامانه دیگه .

 

 

هر کجا محرم شدی دست از خیانت باز دار

  ای بسا محرم که با یه نقطه مجرم می شود

 

 

یه روزی شایدم یه شبی ، یه آقا شیره از توی یه دنیای مجازی پرید بیرون . همون موقع که کیبورد از رو میز پرت شد پایین ها .همه آقا شیره رو خیلی دوست داشتن منم خیلی صداشو دوس داشتم ، شایدم همه صداشو دوس داشتن اما من خبر نداشتم خلاصه شیره خیلی قوی بود اما خودش همش می نالید که من پیرم ، اما حتی اگه من و تو هم ندونیم  همه می دونن که دود از کنده بلند می شه ...

این قصه ی هر شب ممره ! ادامه هم نداره چون هر شب به اینجاش که می رسیم ممر خوابش می بره ...

 

 

من آن دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم

به دریا رفته می داند مصیبت های طوفان را

 

 

چن روز پیش اومدم آب ماهی فرشته رو عوض کنم ، آب داغ و باز کردم روش ! می فهمی ؟ تازه خودم نفمیدم که ، بعد چن دیقه دیدم اومده رو آب ، تعجب کردم با خودم گفتم این که  الان زنده بود ! دستمو که کردم تو آب درش بیارم بهش نفس مصنوعی بدم تازه فهمیدم آب داغه ! بیچاره در دم آب پز شد ! انقده گریه کردم که نگو ... رو لبش لبخند بود . تازه فهمیدم می گن رو آب بخندی یعنی چی ...


ادامه مطلب

نوشته شده در 1 مرداد 1387 توسط فاطمه جعفری | لينك ثابت | نظرات (17)
     
 
::
 

«آنها بر تو به مسلمان شدن منت می گذارند بگو شما به اسلام خود بر من منت منهید بلکه اگر راست می گویید خدا بر شما منت دارد که شما را به سوی ایمان هدایت فرموده است »(سوره ی حجرات آیه ی 17)


ادامه مطلب

نوشته شده در 28 تير 1387 توسط فاطمه جعفری | لينك ثابت | نظرات (18)
     
 
:: دختری که شبیه من بود ...
 

دختری که تو مترو روبروم نشسته بود چقدر شبیه من بود .

پوست تیره ای داشت ، با گونه های برجسته و چشمای ریز و سیاه . خیلی هم خشک و جدی به نظر می رسید . دقیقا همه چیش برعکس من بود !

خیلی شق و رق نشسته بود و بیرون رو نگاه می کرد ولی من می دونستم از تو داره می لرزه ...

چند لحظه ای گذشت . کیف مهندسی ای رو که رو پاش بود باز کرد  و دستمالی برداشت . با چشمام حرکت دستش رو دنبال می کردم . دستمال رو به چشماش کشید و لحظه ای بی حرکت موند ، و بعد دستمال رو تو دستش مچاله کرد ، فقط من فهمیدم که چشماش یه خورده قرمز شده ...  آخه می دونی خیلی شبیه من بود !

 


ادامه مطلب

نوشته شده در 27 تير 1387 توسط فاطمه جعفری | لينك ثابت | نظرات (22)
     
 
:: دوست ندارم آب شوم !
 

آفتاب داغ روی مغز پیاده رو

و قدم های سرد ، روی پوستش می ماند

خاطرات اینگونه است که شکل می گیرند .

 

تلویزیون تماش می کنم

می خندم

             می گریم

                         آب می نوشم .

 _ خشکسالی ست _

                               شنا می کنم .